ازهمان روزی که دست حضرت قابیل گشت آلوده به خون حضرت هابیل
ازهمان روزی که فرزندان آدم زهرتلخ دشمنی در خونشان جوشید آدمیت مرد گرچه آدم زنده بود
ازهمان روزی که یوسف رابرادرها به چاه انداختند
ازهمان روزی که باشلاق وخون دیوار چین راساختند آدمیت مرده بود
بعددنیایی پر از آدم شد و این آسیاب گشت و گشت قرنها از مرگ آدم هم گذشت ای دریغ آدمیت برنگشت
قرن ما روزگارمرگ انسانیت است سینه دنیا ز خوبیها تهی است
صحبت از آزادگی پاکی مروت ابلهی است
صحبت از پژمردن یک برگ نیست وای جنگل را بیابان می کنند
دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان می کنند
هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا
آنچه این نامردمان با جان انسان می کنند
فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست در کویری سوت و کور
در میان مردمی با این مصیبتها صبور
صحبت از مرگ محبت مرگ عشق گفتگو از مرگ انسانیت است
|
+| نوشته شده توسط
مرتضي در سه شنبه
1387/10/03
|