تبليغاتX
به رنگ نارنجی
نارنجی پوش
 انسان ماندگار

انسان ها تا ابد در دل آنها كه دوستشان ميدارند زنده اند

 و از طريق آنان و اعمال رستگارانه شان به ايفاي نقش مي پردازند

 

 و بدين گونه كارها پايان مي يابد

|+| نوشته شده توسط مرتضي در سه شنبه 1388/08/12  |
 
ای آنکه زنده از نفس توست جان من      آن دم که با تو‌ام، همه عالم ازان من

 

 

من را به غیر عشق به نامی صدا نکن        غم را دوباره وارد این ماجرا نکن

|+| نوشته شده توسط مرتضي در شنبه 1387/11/26  |
 دوستی نیلوفر
دوستی را ز نیلوفر بیاموزیم

به هر شاخه که می پیچد در آغوشش می میرد

از زبان دوستم

 

|+| نوشته شده توسط مرتضي در سه شنبه 1387/11/08  |
 متین عزیز پور
|+| نوشته شده توسط مرتضي در پنجشنبه 1387/11/03  |
 
صد بار بدی کردی دیدی ضررش را

خوبی چه بدی داشت که یک بار نکردی

الهی سید را شیر و پلنگ بدرد ولی با احمق بسر نبرد

|+| نوشته شده توسط مرتضي در یکشنبه 1387/10/15  |
 
ز لو ح روی کودک میتوان خواند

که بد یا نیک باشد در بزرگی

سرشت نیک و بد پنهان نماند

توان دانست ریحان از دو برگی

|+| نوشته شده توسط مرتضي در یکشنبه 1387/10/15  |
 آهوی کوهی

       آهوي كوهي در دشت چگونه دودا    

    او ندارد، يا ر  بي يار چگونه رودا

|+| نوشته شده توسط مرتضي در سه شنبه 1387/10/10  |
 نگاه کن به آسمان...
به آسمان نگاه كن

 

فردا آسمان از آن من است.

من تنهايي ام را با آسمان تقسيم كرده ام

من آسمان را

در چشمان آبي تو نظاره كردم.

 

هر وقت دلتنگ من شدي به آسمان نگاه كن

من انجا هستم.        

 فردا آسمان از آن من است.

 

|+| نوشته شده توسط مرتضي در یکشنبه 1387/10/08  |
 کیا خوشبختند؟؟

خوشبختند كساني كه فروتنند.

چون از نعمات خداوندي برخوردار میگردند.

خوشا به حال كساني كه براي برقراري صلح بين مردم تلاش مي كنند.

                                                                                                          james

|+| نوشته شده توسط مرتضي در یکشنبه 1387/10/08  |
 یانیک ون د ولده در نزدیکی ورزشگاه قدیمی(نارنجی پوش)
|+| نوشته شده توسط مرتضي در شنبه 1387/10/07  |
 یانیک در فیلم نارنجی پوش
|+| نوشته شده توسط مرتضي در شنبه 1387/10/07  |
 برگهاي پاييز
سلام

 

وقتي برگ هاي پاييز رو زير پات له مي كني يادت باشه روزي بهت نفس هديه مي كردن

|+| نوشته شده توسط مرتضي در شنبه 1387/10/07  |
 مرگ آدمیت
ازهمان روزی که دست حضرت قابیل        گشت آلوده به خون حضرت هابیل

ازهمان روزی که فرزندان  آدم        زهرتلخ دشمنی در خونشان جوشید    آدمیت مرد     گرچه آدم زنده بود

ازهمان روزی که یوسف رابرادرها به چاه انداختند    

ازهمان روزی که باشلاق وخون دیوار چین راساختند                                          آدمیت مرده بود

بعددنیایی پر از آدم شد و این آسیاب         گشت و گشت     قرنها از مرگ آدم هم گذشت       ای دریغ      آدمیت برنگشت

قرن ما    روزگارمرگ انسانیت است            سینه دنیا ز خوبیها تهی است

صحبت از آزادگی  پاکی مروت ابلهی است

صحبت از پژمردن یک برگ نیست             وای جنگل را بیابان می کنند

دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان می کنند

هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا

آنچه این نامردمان با جان انسان می کنند

فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست           در کویری سوت و کور

در میان مردمی با این مصیبتها صبور

صحبت از مرگ محبت مرگ عشق                         گفتگو از مرگ انسانیت است

|+| نوشته شده توسط مرتضي در سه شنبه 1387/10/03  |
 
يكي مي گفت همراه هر كدوم از ما يه فرشته هست

مي گفت اونقدربه ما نزديكن كه گرماي بدنمون بالاشونو ميسوزونه

وقتي بال يه فرشته ميسوزه زمين گير ميشه

كي ميدونه فرشتش كي زمين گير ميشه؟؟؟

|+| نوشته شده توسط مرتضي در سه شنبه 1387/10/03  |
 سبک بالان ساحل ها

شب تاريك و بيم موج و گردابي چنين هائل

« كجا دانند حال ما » سبكباران ساحل ها

( حافظ )

در آن شب تاريك و گرداب هول انگيز

حافظ را

تشويش طوفان بود و « بيم موج » دريا بود

ما ، اينك از اعماق آْن گرداب

از ژرفاي آن غرقاب

چنگال طوفان بر گلو

هردم نهنگي روبرو

هر لحظه در چاهي فرو

تن پاره پاره ، نيمه جان ، در موج ها آويخته

در چنبر اين بهشت پايان دغل ، خون از سراپا ريخته

صد كوه موج از سرگشته ، سخت گشته

با ماتم اين كشتي بي ناخداي بخت برگشته

هر چند ، اميد رهايي مرده در دل ها

سر مي دهيم اين آخرين فرياد در آلود را

« آه ، اي سبكباران ساحل ها ....... »


|+| نوشته شده توسط مرتضي در دوشنبه 1387/10/02  |
 
 
بالا


بهترین و جدیدترین کد های جاوا